شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
118
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
گرفت ، و نفسهاى فسرده حرارت پذيرفت . و جلال الدّين قصد شهر كلور كرد ، و بمحاصرت و مداومت قتال * مشغول شد . يك روز بنفس خود مباشرت زحف مىكرد ، در اثناء آن تيرى بدست وى رسيد . بعد از ان بر شكل پلنگ زخم خورده و شير فرزند كشته مىغرّيد ، و شب را از كوشش و كشش نمىآراميد . عاقبت بر شهر مستولى شد ، و از ارباب قراع و ربّات قناع هيچ كس سالم نماند ، و حكم هلاك و فنا در حقّ جمله عموم گرفت . و از آنجا بقلعهء ترتووج « 1 » رفت ، و با خواصّ خود محاصرت مىكرد . آنجا تيرى ديگر بوى رسيد . ترتووج نيز حكم كلور گرفت ، و چون گر كه از انگشت بانگشت سرايت كند ، خرابى و دمار در آن متعادى شد . سبب اين احوال وحشت ميان او و قباچه مؤكّد شد ، و چون قباچه ديد كه بلاد او يك يك از دست مىرود باحتشاد و استنجاد اجناد مشغول شده با ده هزار سوار بسيجيدهء كارزار گشت . و شمس الدّين ايلتتمش نيز بعضى از لشكر خود بنجدت بوى فرستاد . و جلال الدّين با اصحاب خود ، كه وقايع روزگار ديده و شدايد خطوب و حروب چشيده بودند ، اتّفاق كرده عزم شبيخون كرد . صبحگاهى بلشكرگاه وى رسيدند . چنان كه دايره بمركز محيط شود گرد او برآمدند ، و مجال ركوب و مقاتله نيافت . بضرورت روى بگريز نهاد . لشكرگاه را ، همچنان دهليزها منصوب و خيمها زده ، با عدّت بسيار و اسپان بىشمار ، بجا گذاشت . و جلال الدّين با اصحاب خود در آن منازل * نزول كرد ، و بدان غنيمت كه از اموال و ابغال ميسّر شد خير احوال خود تقديم داشتند .
--> ( 1 ) - چنين است در اصل ما در هر دو جا ؛ ع : برنوزج ؛ ب م : ترنورج .